حكيم ابوالقاسم فردوسى
216
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
شيده بگوى : اى مهتر نامجوى كم خرد كه به تنهايى از توران به دام آمدى ، همانا كه تو نه براى جستن آبرو و نه از براى پيام افراسياب به اينجا آمدى . اين كردار بد بود كه بر تو شتاب آورْد و پروردگار بود كه تو را از ميان آن انجمن برانگيخت تا در اينجا كشته شوى و ستودان و نساجامهات در اينجا باشد و از براى آن سر بىگزندى كه چون گوسپندى از تن بريدند ، بر تو گزند آيد و پدرت به همان زارىاى كه كاووس بر پسرش مىگريد ، بر تو بگريد . كارن كه چنين شنيد ، از نزد شاه به نزديك آن درفش سياه شتافت و همهء سخنانى را كه شنيده بود - از نيك و بد - به شيده بگفت . آنگاه شيده با دلى كه گويى بر آتش بريان گشته بود ، به نزد افراسياب رفت . شاه تركان از شنيدن آن پاسخ ، اندوهگين گشت و آهى بركشيد . به ياد آن خوابى افتاد كه روزگار درازى پيش از اين ديده بود و آن را از همه پنهان مىداشت . سرش به گردش افتاد و دلش پر از بيم شد . بدانست كه ديگر روزگار نشيب نزديك گشت . پس پيوسته مىگفت : فردا در اين رزمگاه از بسيارىِ كشتگان ، موران نيز راه گذر نيابند . آنگاه به شيده گفت : اى پسر ، تو از بامداد تا دو روز آهنگ جنگ مكن . از براى اين رزم ، گويى شكستى بر دلم آمده و بر آنم كه دلم را از تن بگسلم . ليك پسر كه چنين شنيد ، گفت : اى شاه ترك و چين ، در اين روز كينه ، دل خويش را بد مكن . بدان كه چون خورشيد تابان ، درفش خويش را برآورَد و روى آسمان بنفش را درخشان سازد ، ديگر من و خسرو باشيم و آن دشت آوردگاه . و من از شاه ايران ، گَرد سياه برانگيزانم . رزم كى خسرو با شيده پسر افراسياب چون چادر لاژوردين آسمان روشن گشت و همه جا بسان يا كند زرد شد ، پشنگ